المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

14

مروج الذهب ( فارسى )

با مردمى نشسته‌اى كه ترا نمىشناسند و با سپاهى بوده‌اى كه ترا نيازموده‌اند . اگر جز در ميان شاميان سخن گوئى عقلت آشفته شود و زبانت بگيرد و پاهايت چون كسى كه بارى سنگين بدوش دارد ، بلرزد . » معاويه گفت : « بس كنيد . » و بگفت تا عبد الله را رها كنند . عمرو به معاويه گفت : « دستورى دور انديشانه به تو دادم و نافرمانى من كردى ، كه كشتن ابن هاشم توفيقى بود ، اى معاويه ، مگر پدر او همان نبود كه بروز جنگ به يارى على برخاست و بازنگشت تا از خون ما جويها روان كرد ، اين پسر اوست و انسان همانند پدر خويش است . زود باشد كه در بارهء او پشيمان شوى ! عبد الله بجواب او گفت : « اى معاويه ، عمرو دستخوش كينهء تسكين ناپذير خود شده است . اى پسر هند او راى بقتل من ميدهد و راى وى مانند ملوك عجم است . ولى آنها اسير خود را اگر هم پيمان مسالمت را از او دريغ مىداشتند نميكشتند : ما بروز صفين بر ضد تو قيامى كرديم و اين عمل از هاشم و پسر هاشم سر زد ، آنچه بود گذشت و آنچه شد چون خوابى بود . اگر مرا ببخشى خويشاوندى را بخشيده‌اى و اگر مرا بكشى كارى ناروا كرده‌اى » . معاويه گفت : « بخشش بزرگان قريش وسيلهء رضاى خدا در روز قيامت است . من عقيده ندارم كه پسر هاشم را به انتقام لوى و عامر بكشم ، بلكه او را كه گناهش معلوم شده و پايش لغزيده و پدرش بروز صفين بر ضد ما بوده و به نيزه تيز جان داده ، مىبخشم » . يك روز عبد الله بن هاشم در مجلس معاويه حضور يافت . معاويه گفت : « بخشش و بزرگى و جوانمردى چيست ؟ » عبد الله گفت : « اى امير المؤمنين بخشش آنست كه مال را حقير دارند و پيش از تقاضا عطا كنند ، بزرگى ، جرئت اقدام و صبر است ، در آن هنگام كه قدمها بلغزد ، جوانمردى صلاح دين است و اصلاح مال و حمايت همسايه . » وقتى على رضى الله عنه ، قيس بن سعد بن عباده را از حكومت مصر برداشت